در پس هر بی نشانی نام هاست، زینت تاریخ ما گمنام هاست...
پنجره زیباست اگر بگذارند
چشم مخصوص تماشاست اگر بگذارند
آرام آرام قاصدكهای رسیده از سفری دور ، همراه نسیمی مهربان به دشت آلاله ها می رسند،
هر قاصدك بر گلبن لاله ای می نشیند تا خستگی و رنج این سفر دور و دراز را
برای لاله اش بازگو كند،
فرشتگان به ضیافت این دشت می آیند و بالهایشان را فرش راه قاصدكها می كنند،
اما...
كمی آنطرف تر، دل خستگانی كه به پهنای دل آسمان گریسته اند،
تابوت هایی خالی را بر دوش خود حمل می كنند،
با اینكه تابوت خالیست اما سنگینی عجیبی را بر پشتشان احساس می كنند،
صاحبان آن تابوت ها همان قاصدكها هستند كه سبكبار! به سمت مقصد خویش پرواز كرده اند،
اما چرا آنطرفتر صدای گریه می آید؟
آن همه غم و سوختگی سینه برای چیست؟
انگار هر كسی نجوایی در گوش تابوتی دارد و روی آن چیزی می نویسد،
شعر می نویسند؟
آرزوها و امیدها را می نویسند؟
از دلتنگی ها و قصه هجران می سرایند؟
از سختی هایی كه كشیده اند؟
از نامردی ها و ناجوانمردی ها؟
از كسانی كه حرمت نان و سفره را نگه نمی دارند؟
از بی درد ها ی بی غم و غصه كه برای خوش گذرانی دو روزه دنیا،
كبوتر ها را در قفس زندانی كردند،
و به پرواز بی سرانجام آنان می خندند؟
از لگدهایی كه روی خونهای پاك كوبیده شده!؟
اما نه!
از رد پای خون گریزی نیست،این خونها پاك شدنی نیستند
مگر می شود فراموش كرد آن همه پاكی آن همه صفا و صمیمیت
رشادت،شجاعت،جوانمردی
و آن همه عشق خدایی را!!!
و او همچنان می نویسد
اما پهنه تابوت به وسعت همه درد دلهایش نیست
چرا كه تابوت نیز دلتنگ پیكریست كه از دیار غربت به دیار غربت سفر میکند...
....
تو فرزند كدام نسل پاكی؟
تو از كدامین دشت روییده ای قاصدك!؟
چه كسی سینه دریایی ات را پاره پاره كرده؟
كدام دست ناپاك خون پاك تو را ریخته؟
به كجا سفر می كنی؟
دور از خانه و شهر خویش؟!
دور از دستهای پینه بسته پدر و قلب شكسته مادر!؟
...
سبز و آباد باد! آن خاكی كه سینه اش را آرامگاه پیكر پاك تو كرده،
و خوش بر آن آسمانی كه سایه بان آن خاك شده...

این روزها بازار گریه گرم است،
دیشب بر تنهایی تکیه کرده ام،
امشب بر تابوت آسمانی تو،
و فردا...
تو چه خوبی ای خدا!
که هر شب شانه ای می فرستی برای دلتنگی هایم ...
پ.ن: از این دلنوشته کپی نگیرید...
شهریوری ام که می گویند منطقی و واقع گراست. متولد شصت و هشتم ام که به آنها نسل سه و نیم انقلاب می گویند و پیشوایی ها را هم که خودتان می دانید . اما جان شیرین ترا قسم که هرچه می گویند بماند. در کودکی ، نوجوانی و اکنون تلاشگر، متفکر و بی قرار بودم و به دنبال ستاره های آسمان آبی که یا به آنها برسم یا چشمکشان را ببینم و این وضع و حال تاکنون ادامه دارد.