هفته مبارک بسیج

بسیجی عطر گلهای بهاریست         بسیجی عشق و شور و بیقراریست

گلاب از عطر گل گردد فراهم          بسیجی از خمینی(ره) یادگاریست

و بسیجی یعنی علی که تمام وجودش وقف اسلام بود

فکر کنم برای بار پنجم بود که فیلم دلشکسته رو باز بینی می کردم یه جورایی هم این فیلم به این هفته مربوطه و نکات قابل تامل :

فیلم دلشکسته افتضاحی قابل اعتنا !؟

 (تذکر:برای رفع سو تفاهم جبهه ی شهاب حسینی(امیرعلی دوران) را جبهه ی مذهبی-بسیجی و جبهه ی مقابل یعنی بیتا بادران(نفس خجسته) را جبهه ی مرفه-لا بسیجی(!) عنوان کردم.راهکار جالب تری سراغ نداشتم!)

فیلم دلشکسته...

داستان یک بسیجی که عاشق یک دختر می شود.اما مسئله این است که دختر بسیجی نیست!

به واقع هوشمندی کارگردان در انتخاب سوژه ای-فی نفسه-جذاب و انتخاب دو شخصیت کاملا متضاد برای فیلم،آشکار می شود .هوشمندی در ایجاد یک کنتراست بسیار قوی.اما مشکل این است که هوشمندی کارگردان همینجا متوقف شده است!(دقیقا همین مسئله برای آقای ده نمکی متصور است!)

کارگردان نه جبهه ی مذهبی - بسیجی دانشگاه را آنطور که هست نشان داده

و نه جبهه ی مرفه-لا بسیجی را.

به یاد بیاورید دیالوگ یکی از دوستان بسیجی شهاب حسینی در سرکلاس را که می گوید:

"الله اکبر خواهر حجابت رو رعایت کن یا زهرا!"

کارگردان محترم یکی از ساده ترین مفاهیم که عبارت است از تفاوت بسیج دانشجویی و بسیج پایگاه را نفهمیده است.همه می دانند یک دانشجوی بسیجی(حتی تند) -در فضای دانشگاه-اینطور برخورد نمی کند.

مشکل اساسی دیگر فیلم غیرواقع گرا بودن فیلم است.

رسیدن یک پسر بسیجی با آن خصوصیات به یک دختر با عقاید و خاستگاهی کاملا متفاوت کمی دور از ذهن و بعید است.

البته من به شخصه علاقه به نگاه آرمانی دارم تا واقع گرا. چه اینکه اگر دست من بود بازهم آن دو کبوتر عاشق(!) را به هم می رساندم اما باید ببینیم حقیقتا نگاه آرمانی با این فیلم سنخیت دارد یا خیر؟

یک وقت هست می گویم داستان لیلی و مجنون و یا خسرو و شیرین آن وقت می شود نگاه آرمانی داستان را قبول کرد.نکته اینجاست که وقتی نویسنده و کارگردان از فضای آرمانی فاصله گرفته و خواهان ساخت فیلمی اجتماعی و واقع گرا هستند آن وقت دیگر رسیدن این دو کبوتر عاشق بی معناست.چرا که در عمل تحقق نا پذیر است.البته شاید هم نظر کارگردان این بوده که این عمل نا ممکن نیست.(کارگردان با چادری کردن نفس تا حدودی سعی کرده این تضاد ها را کم رنگ کند اما قطعا مسائل به اینجا ختم نمی شود.)

چه اینکه گاها در مشاجره های بین خودمان می گویم :"لیلی و مجنون افسانه ست"این حرف مربوط به بعد اجتماعی ماجراست اما در سوی دیگر سکه اتفاقا درس ها و نکته های بسیار بی بدیل در اینگونه داستان های عاشقانه است که باید سرمشق قرار بگیرند.

البته پیداش تفاهم اولیه میان امیرعلی دوران و نفس خجسته طبیعی است چرا که بعد از گذشت مدتی با ایجاد رابطه، کمی از نگاه بدبینانه ی هردو قشر برطرف میشود.چه قشر مرفه-لا بسیجی که از ابتدا تصور می کرده بسیج وبسیجی متهجر و کوتاه نظر است و چه قشر مذهبی بسیجی که فکر می کند قشر مرفه-لا بسیجی، همه از دم، زندیق و کافر و بی غیرت است.

شاید این شائبه که چرا بعضی از بچه بسیجی ها عاشق دختران مرفه - لا بسیجی می شوند پاسخ داده نشد بلکه بازهم به این مسئله از یک نگاه احساسی برخورد شد.

به واقع - بر فرض که این موضوع(عشق یک بسیجی به...) معمول باشد-دلیل شکل گیری این معضل چیست؟از آنجا که معمولا این عشق از طرف پسر سرچشمه می گیرد آیا این علاقه مندی ناشی از ضعف یک بسیجی است یا خیر؟صعف در ایمان؟شاید هم ضعف در اصول اعتقادی؟آیا اصولا این مسئله توجیه پذیر هست یا نه؟و در نهایت اینکه راه حل چیست؟

یک ماله کشی اساسی در فیلم وجود دارد-که گویا مورد اقبال هم واقع شده- و آن یکی از دیالوگ های خسرو شکیبایی است.

آنجا که می گوید:

"حجاب تو فرهنگ ما یه شکل دیگه است...

ما با هم دست میدیم،راحتیم اما بی غیرت نیستیم، اشتباه نشه...

در ضمن تا به حال کارگردانی به این موفقی،در استفاده ی ابزاری از نام ائمه اطهار ندیده بودم.کارگردان ضعف داستان فیلم رو با اسم مبارک امام حسین برطرف کرد.آن هم با چه هنرمندی ای!

فیلم،بدون شک فیلم سطح پایینی است اما نباید از حق بگذریم که کار اول کارگردان(علی روئینتن) بوده.البته باید اعتراف کنم بازی خسرو شکیبایی،شهاب حسینی و بیتا بادران قابل اعتناست.

یک سوال مهم مطرح است که چرا در نزد عامه ی مردم این چنین فیلم ها-با وجود ضعف های اساسی-بسیار مورد پسند واقع می شود؟ و در آخر...

به نظر شما یک یابو سوار می تواند با یک بی ام و سوار ازدواج کند؟

به نظر شما چرا یک بسیجی-مذهبی باید عاشق یک مرفه - لا بسیجی بشود؟

جمع بسیجی-مذهبی با مرفه-لا بسیجی،جمع نقیضیین است؟

مجنون غریب دلشکسته      دریای ز جوش نانشسته...

امروز

امروز برای اولین بار رفتم سر کلاس یکی از استادا نشستم . اصلا حوصله درس گوش دادن نداشتم اما خوشم اومد استاده لحجه کرمانی قشنگی داشت .

کلاس که تموم شد بچه ها گفتن نمایشگاه اعتیاد و مواد مخدر تو دانشگاه هست بیا بریم ببینیم . چیز جالبی نبود اما واسه بچه ها آموزنده بود به مناسبت هفته کتاب هم تو دانشگاه نمایشگاه کتاب زده بودن به سرم زد یه کتاب بخرم . طبق معمول دسته جمعی با دوستا رفتیم از نمایشگاه دیدن کنیم تو حالو هوای کتابا بودم که امین بهم گفت فلانی ۴۰۵ مشگی با رینگ اسپورت یادته ؟ باحال بود نه ؟! منظورشو نفهمیدم هی بلند بلند تکرار می کرد ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!   بهش گفتم منظورت چیه شونه ی منو برگردوند با دست نشون داد . اون دختررو می بینی ؟ این قبلا با من رفیق بود قبلشم با محمد دوست بود !!!!!!!!! داشتم گُر می گرفتم به خودم گفتم آخه تصویه حساب شخصی به من چه ربطی داره؟! اون دختره هم از اون طرف !! کثافت  آشغال تو که زن داشتی غلط کردی تریپ رفاقت اومدی با من . ول وله ای شده بود بین بچه ها . خودمو کشیدم کنار به امین گفتم از تو توقع نداشتم کمی اینطرف تر یه کتاب که چشممو گرفته بودو  برداشتم . به اون یکی دختره که کنار ایستاده بود گفتم : خانم قیمتش چنده قیمت پشت جلد رو گفت پولشو دادم و به سمت در خروجی دانشگاه راه افتادم . امین که  دید من ناراحت شدم شروع کرد به توجیه آوردن گفتم از تو توقع نداشتم شروع کرد به شرح دادن ماجرا که خیلی هم طولانی بود . من که آخرش قانع نشدم گفتم وقتی من بودم نباید جلوی من بهش می گفتی از صبح خیلی اعصابم بهم ریخته  . بخودم گفتم اگه فردا هم دانشگاه بود برم ازش معذرت بخوام شاید این کارو کردم.

نمیدونم چرا دو تا نظر این پست حذف شد ؟!!!

بالهایت را کجا  گذاشتی ؟!

بالهایت را کجا جا گذاشتی

پرنده بر شانه هاي انسان نشست.
انسان با تعجب رو به پرنده کرد و گفت : اما من درخت نيستم، تو نمي تواني روي شانه من آشيانه بسازي.

پرنده گفت: من فرق درخت ها و آدمها را خوب مي دانم اما گاهي پرنده ها و آدمها را اشتباه مي گيرم.
انسان خنديد و به نظرش اين خنده دارترين اشتباه ممکن بود.

پرنده گفت: راستي چرا پر زدن را کنار گذاشتي؟

انسان منظور پرنده را نفهميد اما باز هم خنديد.

پرنده گفت : نمي داني توي آسمان چقدر جاي تو خالي است.

انسان ديگر نخنديد.
انگار ته ته خاطراتش چيزي را به ياد آورد،

چيزي که نمي دانست چيست.

شايد يک آبي دور، يک اوج دوست داشتني.

پرنده گفت: غير از تو پرنده هاي ديگري را نيز مي شناسم که پر زدن از يادشان رفته است.

درست است که پرواز براي يک پرنده ضرورت است، اما اگر تمرين نکند فراموش مي شود.

پرنده اين را گفت و پر زد.

انسان رد پرنده را دنبال کرد تا اينکه چشمش به يک آبي بزرگ افتاد و به ياد آورد :

روزي نام اين آبي بزرگ بالاي سرش آسمان بود و چيزي شبيه دلتنگي توي
 
دلش موج زد.

آنوقت خدا بر شانه هاي کوچک انسان دست گذاشت و گفت : "يادت مي آيد ؟
 
 تو را با دو بال و دو پا آفريده بودم؟ زمين و آسمان هر دو براي تو بود.

اما تو آسمان را نديدي.

راستي عزيزم بالهايت را کجا جا گذاشتي؟ "

انسان دست بر شانه هايش گذاشت و جاي خالي چيزي را احساس کرد.

آنوقت رو به خدا کرد و گريست....
پی نوشت :
چند روزه حسابی حالم گرفته است . خیلی کلافه ام